تبليغاتX
ترانه ی دل

ترانه ی دل

بازتاب عشق

787،×

ساحل دریا

The image “http://www.al-anwar.net/gallery/albums/userpics/10001/normal_1%20(218).jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

تو چشاش حلقه ي عشقه توي قلبش غم دنيا  

منتظر به راه مي ياره تا بياد امروز و فردا


باورش نمي شه عشق و همه دنياش زير ابه  

تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه تنها يي براش عذابه


خاطرات لب دريا ديگه از يادش نمي ره     

همه دنياش زير اب و خودشم به غم اسيره

دست اين رحم زمونه عشفشو برده به دريا  

حالا از خودش ميپرسه ميادش آياوآيا

عاشقي که تنها باشه توي دنيا نميمونه      

دل عاشق رو شکستن شده کار اين زمونه


خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره     

همه دنياش زير اب و خودشم به غم اسيره


هرگز از يادش نميره  

از غم دوريش ميميره   

 از غم دوري ميميره

ديگه از يادش نميره         

 از غم دوريش ميميره...........

 

 

عکسهای عاشقانه    axduoni.blogfa

 در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس كنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم

نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پايت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره كن

تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم

نرو.....

نگذار دوباره تنها شوم....

نرو.....

نمیدانم چرا؟

The image “http://www.coxphotography.net/cox-images/images/2006020401270212_kilcoyne_CF003633.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

پنجره ها رو وا کنین که عشقم از سفر میاد

برای غربت شبم مژده ای از سحر میاد

صدای پاشو می شنوم تو کوچه ها قدم زنون

پر می کشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون

آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین

بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین

پنجره ها رو وا کنین گل بریزین سبد سبد

میاد که پیشم بمونه گفته نمی ره تا ابد

ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه

بگین به این شکسته دل یه عمره دلواپسه

صورتک

axduoni.blogfa   تصاویر عاشقانه

صورتک جا مانده آنسوتر

چهره غمگین

نگاه خیس

سرزنش آمیز

خوف انگیز

صورتک بی من پریشان نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:8  توسط علی  | 

عاشق

بی تو

The image “http://i15.tinypic.com/54ef5fq.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار،

من به پای خود به دامت آمدم ،

من مگر زدست خود کنم فرار!

تا لبم، دگر نفس نمی رسد،

ناله ام به گوش کس نمی رسد،

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای ازین قفس نمی رسد...!

متنفرم

The image “http://pink-pride.persiangig.ir/image/pink-pride/BlooD.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

خواهم مرد

The image “http://tn3-2.deviantart.com/fs6/300W/f/2006/353/0/7/Holding_my_last_breath_by_Princess_of_Shadows.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

                                             مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

                                            سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد

شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

                                            موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

 گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

باید فراموشت کنم

The image “http://sardtarazsard.persiangig.ir/image/p271.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

عشق یعنی انفجار احساسات

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه

عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه

آرزو

http://dariush2.persiangig.com/image/ax/2FFC.jpg

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:4  توسط علی  | 

راز عشق 2

رازهایی هست که اگر این ها رو یاد بگیرید و بتونید بهش عمل کنید به خواسته هایتان می رسید.

نکته اساسی از من به شما: در زندگیتان خجالت نکشید اگر واقعاً کسی را دوست دارید بهش بگید دوست دارم.

شما منتظر این هستید که طرف مقابل به شما بگه دوست دارم دقیقاً عکس این ماجرا هست پس شما که بلدی بهش بگو و اصلاً خجالت نکش.

************ *****

یک مرد در اولین ملاقات با یک خانم باید در مورد چه موضوعاتی با او صحبت کند؟

اکثر آقایون تصور می کنند که وقتی با یک خانم ملاقات می کنند باید گفتگوی منصفانه ای داشته باشند. اما من فکر می کنم که اکثر مردها چیزی در مورد گفتگوی منصفانه نمی دانند. آنها حتی نمی توانند تشخیص دهند که چه موقع نوبت آنهاست که صحبت کنند.

من اعتراف می کنم که یاد گرفتن این کار حداقل برای خودم خیلی دشوار بود.

اما چیزی که یاد گرفتم این بود: زمانی که شما برای اولین بار با خانمی ملاقات می کنید نباید در مورد چیزی صحبت کنید. تنها کاری که باید انجام دهید این است که شماره اش يا ايميلش را بگیرید!

موفقیت شما در مورد خانمی که شماره و یا راه ارتباطی با او دارید حتمی است. پس به خاطر خدا هم که شده قبول کنید که تنها کاری که در اولین ملاقات باید انجام دهید این است که شماره تلفن و یا e-mail  او را بگیرید.

بله، به همین سادگی!

شما می توانید این کار را فقط در چند دقیقه انجام دهید، البته اگر بدانید چطور و چگونه.

 

گفتگوهای طولانی مدت شرط لازم گرفتن شماره تماس و یا قرار های ملاقات در آینده نیست.

شما قبلا گفته بودید که آقایون باید با سایر مردهایی که در ارتباط خود با خانم ها موفق هستند ارتباط برقرار کرده و راه و رسم همسر داری را از آنها یاد بگیرند. یک مرد چگونه می تواند این کار را انجام دهید؟

به نظر من بد نیست که هر چند وقت یکبار به مکان های تفریحی پر رفت و آمد بروید و رفتار افراد را زیر نظر بگیرید. واضح تر بگویم بهتر است که به خانم های زیبایی که با همسرانشان به تفریح آمده اند نگاهی بیندازید تا ببینید که آقایون چگونه برخوردی را از خود در مقابل آنها نشان می دهند.

خیلی خوب است که با رفتار سایر مردها با زن ها آشنا شوید. با این کار پی به نکات زیر می برید:

  • زبان غیر کلامی (حرکات بدن) را که باعث جذب خانم ها می شود را بهتر یاد می گیرید.
  • شما ژست های آقا و طرز صحبت کردن او را می بینید و همچنین شاهد عکس العمل خانم نیز هستید.
  • همچنین می توانید با مردهایی که رفتار خوبی با خانم ها دارند، ملاقات کنید و پس از مدتی با آنها دوست شوید. کار آسانی است. فقط کافی است که بگویید "تو واقعا فوق العاده ای، بذار برات یه نوشیدنی بخرم، یک چیزهایی هست که باید ازت یاد بگیرم" یک لیوان نوشیدنی برای ایجاد هوش و ذکاوت کار پرخرجی نیست.

    یک مرد چگونه می تواند در زمان گفتگو با یک خانم "منجمد" نشود؟

    در این قسمت من به آقایون پیشنهاد می کنم که از قبل حرف هایی را آماده کرده و در ذهن خود داشته باشند. می توانم به شما چند پیشنهاد کلی بدهم....

    • "تو منو دوست داری"
    • "من فکر می کنم رابطمون به جایی نمی رسه"
    • "زیاد به خودت مغرور نشو، باشه؟"

    این 3 مورد می تواند برای همیشه شما را به سمت جلو هدایت کنند.

    نکته جالبی که در هر 3 نکته بالا وجود دارد این است که شما تقریبا در هر موقعیتی می توانید از آنها استفاده کنید.

    مثلا فرض کنید که شما دختری را اذیت می کنید و او هم می خندد و به شما ضربه میزند. شما خیلی جدی به او نگاه کنید و بگویید " تو دوستم داری"

    خیلی عالیه. شما به سادگی می توانید از تمام "معیار" هایی که در بالا ذکر شده، استفاده کنید.

    نکته این جاست که در هر موقعیتی باید 2-3 پاسخ آماده داشته باشید. 3 مورد بالا را آنقدر تمرین کنید تا بتوانید به راحتی از آن استفاده کنید. اگر بر روی موضوعات مختلف تمرکز کنید به راحتی می توانید به موارد جدیدی نیز دست پیدا کنید.

  • + نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:14  توسط علی  | 

    عکس .,,.,.,,.


    Find a guy who calls you beautiful instead of hot...




    ...who calls you back when you hang up on him...




    ...who will stay awake just to watch you sleep...




    ...wait for the guy who kisses your forehead...




    ...who wants to show you off to the world when you are in your sweats...




    ...who holds your hand in front of his friends...




    ...wait for the one who is constantly reminding you of how much he cares about you and how lucky he is to have you...




    ...wait for the one who turns to his friends and says, "...that's her, or that's him"...




    If you open this, you have to repost it so that you'll be showered with only love for the rest of your life.




    This midnight, true love will knock on your heart and something good will happen to you at approximately 1:42 pm tomorrow. It could happen anywhere. So get ready for the biggest shock of your life.




    Please don't break this chain. Let love shower unto us for all the time. Send this e-mail to as many people as you can and see what great power and magic love can bring.


     

    + نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:10  توسط علی  | 

    راز عشق 1

    این داستان رو بخونید ببینید چقدر ساده یک عشق را از دست داد خوب شما به این سادگی از این ماجرا نگذرید این داستان معنی و مفهوم نهفته ای رو داره که در پست های بعدی براتون بازگو خواهم کرد.


    ع;اشقم اما خجالت می کشم .... !

    عاشقم اما خجالت می کشم .... !
    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی
    صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
    میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.
    تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسید.
    می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.
    روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم . جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .
    می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .
    یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .
    می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.
    می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
    نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.
    می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .
    سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:
    تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .
     
    ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم
                                                                                     با خودم فکر می کردم و گریه می کردم
     
    << اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

    هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!
     
     حالا من چه بگم به .....

    + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:6  توسط علی  | 

    ×)×،

    اين گفته ي قديمي را به خاطر داشته باشيد:(قلبي كه نور عشق آن ضعيف است بر زن زيبا پيروز نمي شود.))

                        سروانتس – نويسنده ي اسپانيايي

                                                     (Cervantes)

     

    عاشق بودن بسيار ارزشمند است زيرا تكامل مي يابيد و اين انديشه در شما

    ايجاد مي شود كه انسان مهمي هستيد.

                                   اف. اسكات فيتز جرالد – نويسنده ي آمريكايي

                                    (F. Scott Fitzgerald)

     

    عاشق شدن،‌ توسعه و گسترش محدوديت ها نيست، بلكه از بين

    رفتن بخشي از آن ها به طور موقتي است.

                                  ام. اسكات پك

                   (M .Scott Peck)

    + نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:42  توسط علی  | 

    ***********

    دنبال نگاه ها نرو،
     
    ممکنه فریبت بدن
     
    دنبال ثروت نرو
     
    چون حتی ثروت هم یه روزی نا پدید میشه
     
    دنبال کسی برو که باعث میشه لبخند بزنی
     
    چون فقط یه لبخنده که میتونه
     
    باعث بشه یه روز خیلی تاریک، کاملا روشن به نظر بیاد
     
    هرچی که روزها میگذرن، احساسات من قوی تر میشه
     
    برای در آغوش تو بودن نمیتونم بیش از این صبر کنم
     
    به چشمام نگاه کن، خواهی دید که حرفام راسته
     
    شب و روز تمام افکارم ماله تو هستن
     

    تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که بهم اهمیت بده
     
    یه نفر که بخاطر من اینجا باشه
     
    تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که باهام رو راست باشه
     
    تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که دقیقا مثل تو باشه!
     

    عشق مثل ترک های یک سی دی میمونه
     
    که قلب های مارو به هم پیوند میده
     
    هرگز سعی نکن که اون سی دی رو بشکنی
     
    چون اینکارت ممکنه باعث بشه قلب من هم بشکنه
     
    پیام : متن پیام از دست رفته
     
    فرستنده : نام فرستنده مشخص نیست
     
    تاریخ ارسال : تاریخ ارسال معلوم نیست
     
    دلم واسه ی تو خیلی تنگ شده واسه ی همینه که همه چیز گم شده و از دست رفته!
     


    برگ های خاطره ها به آرامی میریزن
     
    و من بلندشون میکنم و اونها رو گرد هم میارم
     
    چون امروز، فردا و تا وقتی که زندگی من ادامه داره
     
    بخاطر داشتن شخصی مثل تو خوشحال خواهم بود

     
    من در یک ماموریتم
     
    ماموریتی برای دوری از تو
     
    ماموریتی برای فراموش کردنت و فرار کردن از دستت
     
    که باهات صحبت نکنم و تورو نبینم
     
    در یک کلام :
     
    ماموریت غیر ممکن!!!
     
    i (من) کوتاه ترین کلمه ی دنیاست
     
    شیرین ترین کلمه ی دنیا عشقه (LOVE)
     
    و عزیز ترین شخص در دنیا تو هستی(you)
     
    واسه همینه که دوست دارم(I love you)

     
    عزیزم تو نزدیک من نیستی
     
    اما میتونم بشنوم:
     
    هرگز نترس
     
    خاطره هات اینجا هستن
     
    با شادی زندگی کن
     
    دیگه اشک نریز
     
    چون تو همیشه مال منی
    سوال : عشق چیه؟
     
    جواب : عشق یعنی وقتی که یه نفر قلب تورو میشکنه
     
    و حیرت انگیزه که تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت دوستش داری!!
     
    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 14:54  توسط علی  | 

    ()

    يادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم بعد يكدفعه رهاش كنيم چون خرد ميشه ميشكنه و آهسته ميميره . يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم . يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
     

     
    شيمي نخوندم ولي ميدونم اگه عشق نباشه مولکول‌هاي اکسيژن و هيدرژن نمي‌تونن اينقدر محکم همديگر رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد
     
     

     
     
    جاده عشق همسفر مي خواست و من، تو را برگزيدم به خاطر قلب مهربانت
     
     
     
    كاش بداني روشن ترين ستاره بخت مني . پس بتاب و دنياي مرا روشن كن
     

     
    تو كه ميدوني من زياد به خيابونا وارد نيستم
    .
    .
    .
    ميشه بگي از كدوم طرف ميشه قربونت برم؟؟
     
     
     

    12-15*12/15+215-52121
    نه خير هر جور حساب مي کنم نمي تونم ازت دل بکنم

    تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم، تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم
     
     

    تو اون فرشته اي كه وقتي در فصل بهار قدم ميزني برگ درختان انتظار پائيز را مي كشند تا جاي پاهات رو بوسه بزنند

     
    چک عشقت رو به بانک محبت بردم باز هم حسابت خالي بود
    چک رو به اجرا گذاشتم تا حکم جلب قلبت رو بگيرم
     
     
     
    خيلي سخته ببيني يه آهو اسير پنجه هاي يه شير شده !!!
    ولي تلخ تر از اون اينکه ببيني يه شير اسير چشمهاي يه آهو شده !!!
    + نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 13:22  توسط علی  | 

    عکس های هاشقانه ی زیبا

    ãѐ Èی ÑÍã
     
    ÈæÓå Òäã ÌÇیÔ ÑÇ
     
     
     
     
     
     
    + نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:3  توسط علی  | 

    این زن در شان من نیست

    مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از
    روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را
    ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي
    مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اين ها
    كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در
    شان من نيست.
    + نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:33  توسط علی  | 

    داستان عاشقانه 1

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود
    و اون منو «داداشی» صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم
    و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.
    آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.
    بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسید.


    میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.
    من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم.
    تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.
    از من خواست که برم پیشش نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو کردم.
    وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود
    آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.
    بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه،
    به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسید.

    میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم
    من عاشقشم اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
    روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد
    گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد»

    من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم
    که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،
    درست مثل یه «خواهر و برادر» ما هم با هم به جشن رفتیم.
    جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم،
    تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.
    آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم،
    به من گفت :«متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم»، و گونه منو بوسید.

    میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.
    من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
    یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال…
    قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ‌التحصیلی فرا رسید،
    من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.
    میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمی‌کرد و من اینو میدونستم،
    قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی،
    با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و
    آروم گفت: «تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسید .


    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.
    من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
    نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه،
    من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
    من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم،
    اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم»

    میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.
    من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
    سالهای خیلی زیادی گذشت.
    به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده،
    فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،
    دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:


    «تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.
    اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.
    من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من یه داداشی باشه.
    من عاشقش هستم اما… من خجالتی ام… نمیدونم…
    همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
    ای کاش این کار رو کرده بودم…. با خودم فکر می‌کردم و گریه!


    اگه همدیگرو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید،
    عشق رو از هم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید،
    منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و

    عاشق تر باشه.

    + نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:36  توسط علی  | 

    لیلی و مجنون - قسمت دهم ( پایان )

    در قسمت قبل خوانديم که جنگ و کشمکش بين مدافعين شهر ليلي و سپاهيان نوفل که به طرفداري از مجنون آمده بودند به پيروزي سپاه نوفل انجاميد. ريش سپيدان شهر براي درخواست از نوفل در جهت قطع خونريزي به نزد او شتافتند و اينک ادامه داستان:

    *************

    از آن ميانه پدر ليلي با چهره اي افروخته از شرم و سري افکنده برخاست ....
    "تمام عرب به سرزنش و ريشخند من زبان گشوده اند تا بدانجا که بعضي مرا عجمي مي خوانند! اگر مي خواهي دخترم را بياورم تا آن را به کمترين غلام خود بدهي حرفي نيست! اگر مي خواهي پيش ديدگان من سر از تنش جدا کني يا در آتشش بسوزاني، اعتراضي ندارم و سر از فرمانت بر نتابم. اگر مي خواهي در قعر چاهي بيفکنيش يا با شمشير تکه تکه اش کني باز هم مجال اعتراضي نيست اما نخواه و مپسند که من دخترم را به دست ديوي بيابان گرد دهم که آبرويي از خود و ما بر جاي نگذاشته. مخواه نوفل مخواه! که اگر چنين کني مرا تا انتهاي عمر با ننگ و ذلت همراه کرده اي.بخدا قسم که اگر اينگونه مي خواهي همين الان بر مي گردم و سر دخترم را گوش تا گوش مي برم و در پيش سگان ولگرد مي اندازم که حاضرم خوراک سگان شود تا اسير دست ديو!"

    از بندگي تو سر نتابم *** روي از سخن تو برنتابم
    اما ندهم به ديو فرزند *** ديوانه به بند به که در بند
    گر در کف او نهي زمامم *** با ننگ بود هميشه نامم
    ورنه بخدا که باز گردم *** وز ناز تو بي نيازگردم
    برٌم سر آن عروس چون ماه *** در پيش سگ افکنم در اين راه
    فرزند مرا در اين تحکم *** سگ به که خورد که ديو مردم

     

    نوفل ناگهان به خود لرزيد. چون کابوس ديده اي که تازه از خواب پريده باشد تکاني خورد و سر در گريبان تفکر فرو برد. پس از مدتي لب به سخن گشود:
    "من اصلا راضي نيستم که بر خلاف ميل يکي از دو طرف عملي انجام پذيرد. هر چند قدرت آن را دارم که شما را به تمکين در برابر خواسته ام وادار کنم اما صحبت از عشق است و زندگي. هر طرف اين کميت که بلنگد رسيدن به مقصود محال است. حرفهاي تو درست است. مجنون راه و روشي ناصواب اتخاذ کرده!! تمايل او به شکست ما در جنگ را فراموش نکرده ام و اين يعني او از هوشمندي فاصله گرفته است. سخنت پذيرفتني است. ما از اين حديث و خواهش در گذشتيم!"
    سريع و بدون هيچ تاملي دستور بازگشت سپاهيان نوفل صادر شد.
    مجنون که خود را آماده ديدار ليلي کرده بود از شنيدن شيپور برگشت شوکه شد. خبرها به سرعت باد به او رسيد و او با همان سرعت خود را به نوفل رسانيد. با چهره اي بر افروخته و رگهايي بر آمده فرياد زد:
    "کجا رفت آن قول و قرارت، آن وعده کمک و آن اميد دستگيريت، مرا تشنه لب تا فرات بردي و آنگاه خسته و تشنه در آتشم افکندي؟!"
    رو برگرداند و سريع از نوفل دور شد.
    نوفل چون به قرارگاه خود رسيد دلش از بابت مجنون آرام نگرفت که خود را تا حدي در اين اميدوار کردن او گناهکار مي دانست. عده اي را گسيل کرد تا او را بيابند و به نزدش آورند اما مجنون چون قطره اي آب در بيابان گويي ناپديد شده بود ...
    پدر ليلي پس از بازگشت نوفل سريع خود را به خانه رسانيد و رو به همسر و دخترش کرد و گفت:
    "نمي دانيد چه حيله ها بستم و چه زبانها ريختم تا نوفل از قصد خويش پشيمان گشت و بازگشت. آن پسرک ديوانه - قيس - هم چون پشت خود را خالي ديد برگشت و چون باد گريخت! گمان نکنم ديگر جرات کند اين طرفها آفتابي شود!"
    ليلي آنقدر تحمل کرد و بروي خود نياورد تا پدر از خانه بيرون رفت. آنگاه غمگين و دلشکسته به گوشه اتاق تنهائيش خزيد و سخت گريست ...
    تنها گذشت چند روز کافي بود که اثرات جنگ و نبرد فراموش شود و زندگي به حالت عادي بازگردد. بازار خواستگاري ليلي دوباره گرم شده بود، ضمن اينکه شايع شده بود مجنون ديگر سراغ ليلي را نخواهد گرفت و به وادي نامعلومي گريخته است.

     

    خبر که به ابن سلام رسيد سريع پيکي روانه کرد در بيان دوباره خواستگاري از ليلي:

    آمد ز پي عروس خواهي *** با طاق و طرنب پادشاهي
    آورد خزينه هاي بسيار *** عنبر به من و شکر به خروار
    از بهر فريشهاي زيبا *** چندين شترش به زير ديبا
    زان زر که به يک جوش ستيزند *** مي ريخت چنانکه ريگ ريزند

    قاصد شيرين زبان آنقدر از ابن سلام گفت و گفت که پدر ليلي درمانده شد چه بگويد. همانجا رضايت خود را اعلام کرد و حتي قرار جشن عروسي را براي چند روز بعد مقرر کردند:

    در دادن آن عمل رضا داد *** مه را به دهان اژدها داد ...

    ليلي را به ابن سلام دادند و خبر را بمجنون رساندند، مجنون شوريده تر گشت و ليلي درمانده تر. ابن سلام را خواهش وصال ليلي در گرفت و بر صورتش طپانچه اي نشست از جانب ليلي، ابن سلام دانست كه ليلي سهم او نخواهد شد، مجنون با وحوش دمساز گشت و به سماع مشغول، پدر مجنون از كهولت سن و غم دوري فرزند بدرود حيات گفت، به فاصله اندكي بعد از او ابن سلام نيز، كه مهجور از وصال ليلي مانده بود. مادر مجنون نيز همان راهي را رفت كه پدر، پيش از او رفته بود و ابن سلام. ليلي بيمار مي شود و در پس يك بيماري سخت او نيز وداع حيات مي گويد و مجنون مي ماند و جهاني پر از تنهايي ...

    ...
    ...
    ...

    ادامه ندارد . پایان .

     

    + نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 16:8  توسط علی  | 

    لیلی و مجنون - قسمت نهم ( فقط 1 قسمت دیگر باقی مانده )

    با تاریک شدن هوا دو سپاه از هم فاصله گرفتند و به قرارگاههای خویش بازگشتند. تلفات مدافعین شهر بسیار زیاد و از هر گوشه ای صدای ناله مجروحی به هوا بلند بود. با اینحال در طی روز بزرگان شهر بیکار ننشسته بودند و در پی رایزنیهای بسیار سپاهی بزرگ از تمام مردان شهر و قبایل اطراف تدارک دیده بودند. سپاهی که با ساز و برگ کامل، در نهایت آمادگی به آنان ملحق شده بود.
    سپیده دم فردا نوفل، مغرور و سرمست از پیشروی نبرد روز گذشته، از خیمه اش بیرون آمد. در حالی که خمیازه بلندی می کشید رو بسوی شهر کرد. آه! باورش نمی شد. سرتاسر دشت پر بود از جنگجویانی آماده نبرد. تا چشم کار می کرد اسب بود و نیزه و شمشیر. نوفل کمی جا خورد. با اینحال به سمت سپاه خود رفت و آنها را برای نبرد تهییج کرد. فرمان حمله صادر شد و دو سپاه در هم آمیختند. در چشم بر هم زدنی بارانی از تیر بر سپاهیان نوفل باریدن گرفت.شرایط جنگ بسیار پیچیده تر از دیروز بود. شاید برای اولین بار بود که نوفل امیدی به پیروزی خود نداشت. او هیچگاه خود را برای چنین جنگی تمام عیار، آماده نکرده بود. تصور می کرد لیلی را با همان مذاکرات اولیه به مجنون خواهد رسانید.
    شرایط بگونه ای پیش رفت که نوفل چاره ای جز درخواست صلح ندید:
    "ما آمده بودیم دو جوان را بهم برسانیم. از ابتدا هم قصد جنگ و خونریزی نداشتیم. باز هم درخواست خود را تکرار می کنیم. اگر پذیرفتید که نهایت لطف و مردانگی را به جای آورده اید. تمام ثروت نوفل که کوهی از جواهرات است تقدیم شما خواهد شد. اگر هم راضی به معامله نیستید بهتر است جنگ را متوقف کرده و به این قتال خاتمه دهیم"

    از بهر پری زده جوانی *** خواهم ز شما پري نشاني
    وز خاصه خويشتن در اينکار *** گنجينه فدا کنم به خروار
    گر کردن اين عمل صوابست *** شيرينتر از اين سخن جواب است
    ور زانکه شکر نمي فروشيد *** در دادن سرکه هم مکوشيد

     

    با پيام صلح نوفل موافقت کردند و آتش جنگ بصورت موقت فرو نشست.
    مجنون که اين شرايط را ديد سريع خود را به نوفل رسانيد و در شکوه باز کرد:
    "اي برادر خوش قول! تمتم هم و غم و زور بازويت همين بود؟! آنچه مي گفتند شکست ناپذيري نوفل، کجاست؟! من در اين دو روز اثري از آن نديدم! تنها فايده اي که حضور تو براي من داشت اين بود که اگر روزنه اميدي باقي مانده بود ديگر بسته شد. من اينک دشمن خوني اين قبيله بشمار مي آيم و محال است به ليلي دسترسي يابم. خوش وعده کردي و خوش وفاي به عهد به جاي آوردي!"

    اين بود بلندي کلاهت *** شمشير کشيدن سپاهت؟
    اين بود حساب زورمنديت *** وين بود فسون ديوبنديت؟
    جولان زدن سمندت اين بود؟ *** انداختن کمندت اين بود؟

     

    نوفل که آتش خشم مجنون را ديد او را به مهرباني نواخت و پاسخ داد:
    "پسرم قيس! من نه عهد خود را فراموش کرده ام و نه شکست را پذيرفته ام. شرايط بگونه اي پيش رفت که ادامه آن قطعا شکست من بود. سياست اينگونه ايجاب مي کرد که ديدي. پيش از آنکه کسي متوجه شود قاصداني روانه کرده ام تا تمام عياران و دوستانم را از شهرهاي مدينه تا بغداد بسيج کنند و همراه خود بدينجا آورند. مطمئن باش نوفل تو را به مرادت خواهد رسانيد"
    در فاصله چند روز سپاهي فراهم آمد که سرتاسر دشت را تا دامنه هاي کوه ابوقيس پوشانده بود. شيپور جنگ دوباره بصدا در آمد هر چند يک نيم روز کافي بود تا مدافعين بدانند که مقاومت بيهوده است.
    اينبار ريش سپيدان قبيله به ديدار نوفل شتافتند:
    "شهر اينک مامن زنان و کودکان و سالخوردگان است. از جوانمردي بدور است بر ناتوانان تاختن. ما همه تسليم امر توايم. از اشغال شهر در گذر"
    نوفل پاسخ داد:
    "اين کاري بود که همان ابتدا مي بايست مي کرديد تا از صرف هزينه اي به اين گراني جلوگيري شود. اينک آن دختر پري زاده را آماده کنيد!"

    گفتا که عروس بايدم زود *** تا گردم از اين قبيله خشنود

    از آن ميانه پدر ليلي با چهره اي افروخته از شرم و سري افکنده برخاست ....

     

    ادامه دارد...

    + نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:23  توسط علی  | 

    لیلی و مجنون - قسمت نهم ( فقط 1 قسمت دیگر باقی مانده )

    با تاریک شدن هوا دو سپاه از هم فاصله گرفتند و به قرارگاههای خویش بازگشتند. تلفات مدافعین شهر بسیار زیاد و از هر گوشه ای صدای ناله مجروحی به هوا بلند بود. با اینحال در طی روز بزرگان شهر بیکار ننشسته بودند و در پی رایزنیهای بسیار سپاهی بزرگ از تمام مردان شهر و قبایل اطراف تدارک دیده بودند. سپاهی که با ساز و برگ کامل، در نهایت آمادگی به آنان ملحق شده بود.
    سپیده دم فردا نوفل، مغرور و سرمست از پیشروی نبرد روز گذشته، از خیمه اش بیرون آمد. در حالی که خمیازه بلندی می کشید رو بسوی شهر کرد. آه! باورش نمی شد. سرتاسر دشت پر بود از جنگجویانی آماده نبرد. تا چشم کار می کرد اسب بود و نیزه و شمشیر. نوفل کمی جا خورد. با اینحال به سمت سپاه خود رفت و آنها را برای نبرد تهییج کرد. فرمان حمله صادر شد و دو سپاه در هم آمیختند. در چشم بر هم زدنی بارانی از تیر بر سپاهیان نوفل باریدن گرفت.شرایط جنگ بسیار پیچیده تر از دیروز بود. شاید برای اولین بار بود که نوفل امیدی به پیروزی خود نداشت. او هیچگاه خود را برای چنین جنگی تمام عیار، آماده نکرده بود. تصور می کرد لیلی را با همان مذاکرات اولیه به مجنون خواهد رسانید.
    شرایط بگونه ای پیش رفت که نوفل چاره ای جز درخواست صلح ندید:
    "ما آمده بودیم دو جوان را بهم برسانیم. از ابتدا هم قصد جنگ و خونریزی نداشتیم. باز هم درخواست خود را تکرار می کنیم. اگر پذیرفتید که نهایت لطف و مردانگی را به جای آورده اید. تمام ثروت نوفل که کوهی از جواهرات است تقدیم شما خواهد شد. اگر هم راضی به معامله نیستید بهتر است جنگ را متوقف کرده و به این قتال خاتمه دهیم"

    از بهر پری زده جوانی *** خواهم ز شما پري نشاني
    وز خاصه خويشتن در اينکار *** گنجينه فدا کنم به خروار
    گر کردن اين عمل صوابست *** شيرينتر از اين سخن جواب است
    ور زانکه شکر نمي فروشيد *** در دادن سرکه هم مکوشيد

     

    با پيام صلح نوفل موافقت کردند و آتش جنگ بصورت موقت فرو نشست.
    مجنون که اين شرايط را ديد سريع خود را به نوفل رسانيد و در شکوه باز کرد:
    "اي برادر خوش قول! تمتم هم و غم و زور بازويت همين بود؟! آنچه مي گفتند شکست ناپذيري نوفل، کجاست؟! من در اين دو روز اثري از آن نديدم! تنها فايده اي که حضور تو براي من داشت اين بود که اگر روزنه اميدي باقي مانده بود ديگر بسته شد. من اينک دشمن خوني اين قبيله بشمار مي آيم و محال است به ليلي دسترسي يابم. خوش وعده کردي و خوش وفاي به عهد به جاي آوردي!"

    اين بود بلندي کلاهت *** شمشير کشيدن سپاهت؟
    اين بود حساب زورمنديت *** وين بود فسون ديوبنديت؟
    جولان زدن سمندت اين بود؟ *** انداختن کمندت اين بود؟

     

    نوفل که آتش خشم مجنون را ديد او را به مهرباني نواخت و پاسخ داد:
    "پسرم قيس! من نه عهد خود را فراموش کرده ام و نه شکست را پذيرفته ام. شرايط بگونه اي پيش رفت که ادامه آن قطعا شکست من بود. سياست اينگونه ايجاب مي کرد که ديدي. پيش از آنکه کسي متوجه شود قاصداني روانه کرده ام تا تمام عياران و دوستانم را از شهرهاي مدينه تا بغداد بسيج کنند و همراه خود بدينجا آورند. مطمئن باش نوفل تو را به مرادت خواهد رسانيد"
    در فاصله چند روز سپاهي فراهم آمد که سرتاسر دشت را تا دامنه هاي کوه ابوقيس پوشانده بود. شيپور جنگ دوباره بصدا در آمد هر چند يک نيم روز کافي بود تا مدافعين بدانند که مقاومت بيهوده است.
    اينبار ريش سپيدان قبيله به ديدار نوفل شتافتند:
    "شهر اينک مامن زنان و کودکان و سالخوردگان است. از جوانمردي بدور است بر ناتوانان تاختن. ما همه تسليم امر توايم. از اشغال شهر در گذر"
    نوفل پاسخ داد:
    "اين کاري بود که همان ابتدا مي بايست مي کرديد تا از صرف هزينه اي به اين گراني جلوگيري شود. اينک آن دختر پري زاده را آماده کنيد!"

    گفتا که عروس بايدم زود *** تا گردم از اين قبيله خشنود

    از آن ميانه پدر ليلي با چهره اي افروخته از شرم و سري افکنده برخاست ....

     

    ادامه دارد...

    + نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:23  توسط علی  | 

    مطالب زیبا و به یاد ماندنی

     
    1.      دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود.

    2.      دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد.

    3.      خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندني ها قرار دهد.

    4.      غرور از فرشته شيطان ، و تواضع از خاك ، انسان مي سازد.

    5.      گرفتار گناه ، اسير هر دو عالم است.

    6.      حقيقت رنگ كردن مردم عينكي شدن خود است.

    7.      زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد.

    8.      چشم دروغگو بيشتر از معمول پلك مي زند.

    9.      مطالعه يك كتاب تجربه يك زندگيست.

    10.  لبخند طاق نصرتي بر دروازه دل است.

    11.  كودكان خوبند اگر خلاف كردند بزرگترها را ادب كنيد.

    12.  رابطه اي كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه مي يابد.

    13.  چاله شكست پر است از انسان هاي تندرو.

    14.  دوست جديد دنياي جديد است.

    15. همه از عشق دم مي زنند اما عاشقان در سكوت مي ميرند.

    16.  هر كس در هنگام شكست ها نشكند پيروز است.

    17.  همه انسان ها در شهر خيال خويش اسطوره هايي منحصر به فردند.

    18.  زندگي ساختني است نه گذراندني.

    19.  جهان بزرگتر از آن است كه با كار تو خراب شود با گناه خود را خراب نكن.

    20.  غرور انهدام است مغرور نباش.

    21.  اي انسان بمان براي ساختن و نساز براي ماندن.

    22.  امروز فرصتي است براي جبران ديروز و ساختن فردا.

    23.  ارزانترين و زيباترين آرايش صورت لبخند است.

    24.  بقا از آن خداست باور نداريد از گذشتگان بپرسيد.

    25.  كسي كه هدف هاي بزرگ دارد بزرگ مي ميرد.

    26.  در ميدان عشق قاتل و مقتول محبوب يكديگرند.

    + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 16:48  توسط علی  | 

    قاصدک

     سیاه بود. سیاه سیاه. هیچی دیده نمی‌شد. از وقتی که اینجا رو حس کرده و پا توی دنیا گذاشته بودند؛ همه چیز براشون سیاه بود. پدر، مادر و حتی توی شهر همه کور بودن، چراشو نمی‌دونم، اما اون چیزی که واقعیت داشت این بود که تو شهر کورها همه چیز سیاه بود، سیاه. جز یک نفر .. قاصدک ...اون ادعا می‌کرد سیاه نیست.

    پس چه رنگیه؟

    خودش که می‌گفت سفید...خودش هم بود که اول از همه ولوله دیدن رو تو دل مردم به پا کرد. آخه فقط اون بود که می‌تونست همه جا رو ببینه. قاصدک شهر یه دوست صمیمی هم داشت. یه دوست از میون همین مردم کور. شاید باورتون نشه.... یه دختر کوچولو. آره! یه دختر کوچولو که خیلی هم زیبا بود. حیف که هیچکس نمی‌دید. ابروهای کشیده و بهم پیوسته، لبهای کوچیکی که خنده از رو اون محو نمی‌شد و چشمهای سیاه و معصومی که همیشه یه غم بزرگ تو اون موج می‌زد. اونا مدتها بود که با هم دوست بودند. شاید خیلی بیشتر از دوستی، اونا کسی رو غیر از همدیگه نداشتن، ساعتها کنار هم می‌نشستن و قاصدک از رنگها و گلها و زیبایی‌های دنیا برای دختر کوچولو حرف می‌زد. دختر کوچولو هم واسه بقیه تعریف می‌کرد. حرفها دهن به دهن می‌چرخید. همین حرفها هم بود که آخر کار خودش رو کرد. آنقدر از دنیا و زیباییاش تعریف کرد تا دل همه به ولوله افتاد. حالا همه می‌خواستند ببینن، رنگها رو حس کنن، گلها رو ببینن، حالا همه عاشق شده بودن، عاشق دیدن. قاصدک گفته بود که فقط یه نفره که می‌تونه کاری کنه که اونا ببینن. یه غریبه که فقط قاصدک می‌شناختش. گفته بود که اگه اون بیاد همه می‌تونن ببینن، همه چیز و همه جا رو، فقط باید اون بخواد و به اینجا بیاد.

    اون کیه؟ چه جوری باید سراغش رفت؟ جاش کجاست؟

    کسی نمی‌د‌ونست. باید یه فکری می‌کردند. باید کسی به دنبالش می‌رفت.

    فکر کنم اگه قاص...

    - قاصدک! آره قاصدک! چه کسی بهتر از قاصدک.

    - اصلا مگه خودش نبود که حرف از دیدن زد. حالا هم بره و اونو با خودش به شهر بیاره. ما که هیچکدوم نمی‌تونیم ببینیم، جاشم نمی‌دونیم، تازه بدونیم هم از کجا معلوم حرف ما رو گوش کنه، خلاصه با توافق همه!! قرار شد قاصدک بره. وحالا چاره‌ای نداریم جز رسیدن به قسمت تکراری خیلی از قصه‌ها. جدایی. موقع جدایی رسیده بود. یه جدایی مثل همه جداییها. جدایی دختر کوچولو از قاصدک. هیچ چاره‌ای نیست. این (( خواست همه‌اس)) و قاصدک هم با میل خودش حاضر شده بره. نه بخاطر بقیه . فقط به خاطر دختر کوچولو. اما اون چیزی که مهمه اینه که هیچکس نپرسید: دختر کوچولو چه گناهی کرده.

     

    درسته که اونم دوست داره ببینه، اما چه جوری از قاصدک جدا بشه. آروم آروم اومد و رو گونه دختر کوچولو نشست. لپش گل انداخت. برقی تو چشمهای سیاهش درخشید. با تموم وجود حسش میکرد. یه چیزی توی دلش........بال بال میزد. میخواست خودشو زودتر برسونه. بخاطر عشقش به دختر کوچولو و بخاطر قولی که داده‌بود. قبول کنین که حق داشت بی تاب باشه. باید زودتر کارشو انجام می‌داد. بایدزودتر پیداش می‌کرد. درست نمی‌دونست کجاست، یه چیزایی شنیده بود، خیلی وقت پیشها، اما دنبالش نرفته بود؛ آخه کاری نداشت که دنبالش بره. اون که همه جا رو می‌دید.همینطور که خودش رو به نسیم سپرده بود و جلو می‌رفت، یه دفعه باد جلوش رو گرفت.

    -کجا می‌ری؟

    - تو سراغی از غریبه داری؟

    -چرا. تو باید از اینجا راهت رو انتخاب کنی؟ یا با من بیای تا تو رو پیش اون ببرم و اگه بیای دیگه نمی‌تونی برگردی، یا همین حالا از همون راهی که اومدی برگردی.

    -اما دختر کوچولو، من فقط میخوام ازش دعوت کنم تا با من به شهر بیاد.

    - نمیشه.

    - چرا نمیشه؟ تو منو ببر من خودم ازش خواهش میکنم.

    - گفتم که نمیشه اگه بیای دیگه نمی‌تونی برگردی. تازه به من گفتن که فقط اگه خواستی تو رو ببرم. بقیه چیزاش به من مربوط نیست. گفتم که بدونی اگه بیای دیگه راه برگشتی نیست.

    خب بذار بره..

    -نمیشه، تازه من بذارم بره، بارون چی؟ اون که اصلا نمی‌ذاره رد بشه. باید همین جا تصمیمش رو بگیره.

    -اما من باید پیغام دختر کوچولو و مردم رو برسونم...... من که خودم با اون کاری ندارم.

    - خب برگرد و بگو نتونستم پیغامتون رو برسونم.

    - چی؟ بگم نتونستم. به دختر کوچولو بگم نتونستم بیارمش؟ نه محاله؟ من قاصدکم و باید خبر ببرم، مردم راجع به قاصدکی که خبر نیاورده چی میگن .....

    یه دفعه بارون هم از راه رسید و یه کمی خیسش کرد و بعد هم با ناز گفت:

    - زود باش تصمیمتو بگیر. اگه نمیخوای می‌تونی برگردی......

    - نه!......

    **************************************************

    -......نه! قاصدک دروغگو نیست. اون حتما میاد. می‌دونم .

    خیلی وقته منتظره، منم هرچی بهش می‌گم گوش نمی‌کنه!!

    - نکنه اتفاقی افتاده. خودش گفت زود بر می‌گرده...... آره میاد من مطمئنم ... مطمئنم.

    دیگه نا نداشت. خیلی خسته بود. احساس دلتنگی می‌کرد. انگار دلش از توی سینه کوچولوش داشت کنده می‌شد.

    نسیمی به صورتش خورد. وای.....

    - این همون نسیمه که قاصدک رو برده. اما چرا تنهاست.

    دیدی گفتم!!

    - پس قاصدک هم رفت مثل همه قصه‌ها.

     

    ....نه نه نه !

     

    شروع کرد به صدا کردنش.

    - قاصدک .... قاصدک .....نخیر نیومده.آخه چرا با من؟ حالا من به بقیه چی بگم. به خودم چی باید بگم ...

    یه دفعه احساس کرد یه چیزی روی گونه‌اش نشسته. به صورتش دست کشید. خدای من! یکی از پرهای قاصدکه. فقط یکی از پرهاش. نشسته بود رو گونه دختر کوچولو. صورتشو بوسید، به لطافت همون عشقی که دختر کوچولو به دیدن داشت.

    چیزی توی دلش بهم پیچید. همون برق از جلوی چشماش رد شد.

    نه یکبار ، نه دوبار .........

    دلش ضعف می‌رفت. برق تموم چشمشو گرفت ..... دلش داشت از شدت هیجان می‌ترکید. ..... می‌خواست فریاد بکشه...

    کشید! از ته دل فریاد کشید و رو زمین افتاد. دلش.... سینه‌اش شکافت و پرتوهای بیکرانی از سینه‌اش بیرون جهید.

    نور همه‌جا رو فراگرفت.

    + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 16:27  توسط علی  | 

    فرشته ای در انتظار من

     

    روزی كودكی می خواست به دنیا بیاید.

    از خدا پرسید : ((به من گفته اند امروز من را به زمین می فرستی ،

    اما من چطور می توانم آن جا زندگی كنم ؟ من خیلی كوچك و ناتوانم))

    خدا گفت : (( عزیزم ! از میان همه فرشتگانم یكی از آنها را برای تو

    انتخاب كرده ام . او منتظر توست و از تو مراقبت خواهد كرد))

    كودك گفت اما خدایا! من در بهشت كاری نمی كنم جز خواندن و

    خندیدن و همین من را شاد می كند))

    خدا گفت در آن جا فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و تو را

    خواهد خنداند. او تو را شاد خواهد كرد))

    كودك گفت وقتی مردم حرف می زنند ، من زبان آنها را نمی فهمم ،

    چه كار كنم ؟))

    خداگفت فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین حرف ها را به تو خواهد

    گفت كه تا به حال نشنیده ای . او با صبر و حوصله به تو زبان

     آنها را یاد خواهد داد )) 

    كودگ گفت خدایا ! وقتی می خواهم با تو صحبت كنم چه كار باید بكنم؟))

    خدا گفت فرشته ی تو دستانت را بالا خواهد برد و دعا كردن را به

    تو یاد خواهد داد و من صدایت را خواهم شنید))

    كودك گفت شنیدم روی زمین آدم های بد هم زندگی می كنند و كارهای

    زشت و ناپسند انجام می دهند ، چه كسی از من در برابر آنها دفاع خواهد كرد؟))

    خدا گفت فرشته ی تو از تو دفاع خواهد كرد ، حتی اگر جان او به

     خطر بیفتد . تو از هر چیز دیگری برای او با ارزش تری

    خدا لبخند زد و ادامه داد فرشته ات به تو یاد می دهد چگونه خوب

    باشی و خوب زندگی كنی و پاك و منزه به سوی من برگردی و از

     نگاه به او خواهی دانست كه من همیشه با توام

    و آنگاه صداهایی از زمین به آنها رسید و كودك می دانست وقت رفتن

    رسیده است .

    كودك به خدا گفت خدایا ! حالا كه باید بروم می توانی اسم

    فرشته ام را به من بگویی تا او را بشناسم ؟))

    وخدا گفت نام واقعی فرشته ات مهم نیست ، تو او را

    (( مادر )) صدا خواهی كرد ...))

    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:43  توسط علی  | 

    وقتی بچه بودم

    بچه كه بودم :

    1- وقتی با مامان می رفتم حموم ، ازاینكه شامپو رفته تو چشمم ، تو حموم گریه می كردم


    2- وقتی با دوستام بازی می كردم سر اینكه كی عروس بشه دعوا می كردیم...بعضی وقتها هم سر مادر بودن دعوا می كردیم


    3- با شكلات و پفك و....خر می شدم


    4- به مهمونی كه می رفتم نمی ذاشتن حرف بزنم و هیس هیس می كردن و من دست به سینه می نشستم و چشامو به میوه ها و شكلات ها می دوختم


    5- مثل دیوونه ها با عروسكام حرف می زدم و پفك ها رو به زور تو دهنشون می چپوندم


    6- خسیس بازی در می اوردم و خوراكی هامو به هیچ بچه ای نمی دادم


    7- وقتی با دوستام بازی می كردیم پسر بچه ها رو به بازیمون راه نمی دادیم


    8- وقتی می خواستم كارتون ببینم جلوی تلویزیون دراز می كشیدم و دو تا دستامو می ذاشتم زیر چونم و پاهامون هوا می كردم
     


    9- تو نقاشی هام یا خونه و درخت می كشیدم یا مامان و بابا و یاعروس و دوماد


    10- تو راه پله های خونمون بالا و پاییین می رفتم و اعصاب همسایه ها رو خرد می كردم

    + نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:51  توسط علی  |